تبليغاتX
جنون عشق
پــــــــــــــــــــــــایــــــــــــــــــــــــان 
 

سلام به همه دوستانی که همیشه به کلبه ی تنهایی من سر میزنن و نظراتشون رو میگن

امیدوارم یه روز لطف تک تک شما عزیزان رو جبران کنم

امشب اومدم تا حرفهای آخرم رو بنویسم و غزل خداحافظی رو بخونم ولی نمی دونم چرا کلمات به کمکم نمی یاد تا آخرین حروف رو تایپ کنم،

فقط می تونم بگم میخوام به این غم و غصه پایان بدم چون تا حالا که هیچ سودی برام نداشته بلکه ضرر هم داشته،

می خوام این لباس رو از تنم در بیارم و یه لباس دیگه، لباسی که توش رنگ های شاد به کار رفته بپوشم.

یکی از کارهایی که برای دور شدن از غم میخوام انجام بدم اتمام حجت با وبلاگمه

دیگه نمی دونم چی بگم....

بهتون قول نمیدم که میام و نظراتتون رو می خونم چون حتی توی نت هم نمیخوام بیام

برای همگی آرزوی موفقیت دارم، دوستان عزیز برام دعا کنین موفق بشم

دوستدار شما، تنهای بی کس

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/10/10 و ساعت
سکوتم ...... 
 

وقتی بغضم شکسته شد

و نفس هایم

غرق شد در اندوه بی تابی،

فقط سکوت با من بود

گاهگاهی که تنم خسته از لحظه ها

به سوی تلخ ترین مرداب زندگی کشیده می شد

شب هایی که بالشم

خیس می شد از اشک شبانه و حسرت

فقط سکوت با من است

دیری است

دیری است که با درد خود هم آشیان شده ام

و هنوز

سکوت با من است

کاش به جای تو

بر سکوت عاشق بودم

  

 

اشک من می خواهی

 

برای کدامین درد از دردهایم

 

مرحمی باشی؟

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/09/24 و ساعت
خاطره بازي 

 

به دلم گفتم ام، اي ساده فراموشش كن

تا كجا چشم بر اين جاده؛ فراموشش كن

دست بردار از او، خاطره بازي كافي است،

فرض كن گل نفرستاده، فراموشش كن...

آن نگاهي كه دم آخر از او جا مانده...

پيش او برده و پس داده؛‌ فراموشش كن

مردمان نگهش قله نشينند هنوز...

دل كه در دره نيفتاده ... فراموشش كن،

گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدت،

دل ولي گفت نشو ساده؛ فراموشش كن،

به شما بر نخورد حال غزل بود و گذشت،

اتفاقي است كه افتاده ، فراموشش كن

فاطمه كريم‌زاده

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/08/26 و ساعت
کاش 
 

این روزا گاهی جلوی آینه می ایستم و اشکامو نگاه می کنم.

میخوام همه اشکامو جمع کنم توی یه شیشه تا وقتی دیدمت بهت نشون بدم.

شاید هم برای روز تولدت بهت هدیه دادم.

این روزها هوای اتاقم بدجوری خزونیه.

همه اش آسمون ابریه.

انگار آسمون میخواد اشکاشو جمع کنه.

این روزها همه اش ابر...

همه اش بارون...

همه اش اشک...

همه اش باد...

همه اش بغض...

همه اش تنهایی...

همه اش تنهایی...

کاش فقط یه کم تنها نبودم.

کاش یه کم خسته نبودم.

این روزا کاش فقط یه کم تو بودی.

فقط یه کم...

کاش.....

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/07/28 و ساعت
وقتی آسمون چشمام میباره ... 

 

يادته يه روز بهم گفتي:

هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکات و ببينه و بهت بخنده !!!....

گفتم: اگه بارون نباره چي؟؟؟

برگشتي و گفتي: اگه چشماي قشنگ تو بباره ؛ آسمون هم گريش مي گيره!!!

گفتم: يه خواهش ازت دارم! وقتي که آسمون چشمام مي خواد بباره، مي شه تنهام نذاري !!

گفتي: به چشم!! ........

اما حالا .... امروز دارم گريه مي کنم ولي آسمون نمي باره!!!!

تو هم اون دور ايستادي و بهم مي خندي 

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/07/05 و ساعت
آخه دل من ...... 

چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه می کنی

چیه دلم شکستی واسه چی داری گریه می کنی

چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه می کنی

میگی گذاشته رفته اونی که مثل نفس تو بود

میگی دلت رو شکسته اونی که همه کس تو بود

میگی دیدی نمونده پای همه حرفایی که زده بود

دل من میدونم که داری دیونه میشی اما باز بی خیالش

دل من میدونم که داری دیونه میشی اما باز بی خیالش

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/06/15 و ساعت
عاشقتم!!!!! چه بی تو ........ چه با تو ............ 

 

روزی که چشمانم تو را دید

تنها روزی بود که حکمت دیدن را دریافتم

و روزی که رفتی حکمت گریستن را

اما ندیدی که چگونه بی تو اشک هایم می بارید

و چهره ات را برگرداندی

گمان بردی که من از سنگم

باشد که عاشقت باشم

چرا که عاشقت هستم

چه بی تو

چه با تو

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/05/29 و ساعت
غرور 

 

سالها پيش به من مي گفتي 
كه مرا هيچ دوست مي داري    
گونه ام گرم شد ز سرخي شرم  
شاد و سر مست گفتمت آري
 
باز ديروز جهد مي كردي

تا زعهد قديم ياد آرم
سرد و بي اعتنا تو را گفتم 
كه دگر دوستت نمي دارم
 
ذره هاي تنم فغان كردند
كه خدا را دروغ مي گويد
جز تو كامي ز كس نمي خواهد
جز تو ياري ز كس نمي جويد
 
دوستت دارم و نمي گويم
تا غرورم كشد به بيماري
گر چه مي دانم اين حقيقت را
كه دگر دوستم نمي داري

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/05/14 و ساعت
تو هم توانستی به دلم داغ بگذاری 

 

تو هم آخر توانستی به قلبم داغ بگذاری

و عشق آتشینم را ز سردی هیچ انگاری

تظاهر بود گفتی : تو را من دوست می دارم

ندانستم به غیر از من کسی را زیر سر داری

همواره یاد تو همزاد چشمان تر من بود

چه هنگامی که می خوابم ٬ چه در اوقات بیداری

تو دنیای دلم بودی چرا ترک وفا کردی

که خون و اشک از چشمم به یادت می شود جاری

به دیده یاد سبزت را همیشه آب خواهم داد

اگر چه جای دل ٬ سنگی درون سینه ات داری

به پایت زندگانی را فنا کردم ٬ نمی دانی

ندارم دل که بینم از دو چشمت اشک غم باری

شکایت های قلبم را دوباره سرخ میگریم

که زردی نگاهم را به روی خود نمی آری

ما رو باش سپردیمش دل و چشمامونو به کی

اون که به زندگی میگه ، نمایش عروسکی

با همه می بینمت ، با همه کس به جز خودم

تقصیر من چیه که عاشق چشم تو شدم

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/05/07 و ساعت
تقسیر خودت بود 

 

تقصیر خودت بود

 

خودت پنهان کاری رو یادم دادی

وگرنه من ساده تر از این بودم

که بغض سنگین "دوست دارم" را در گلو نگه دارم

 

کلام آخر قصه هایم شاهد است

که هیچ گاه نمی خواستم

پایان قصه ی زندگی ام علامت سوال باشد

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/04/31 و ساعت
هنوز دوسش دارم!!! 

 

چه قد سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو  دزديده
و به جاش يه زخم هميشگی رو به قلبت هديه داد زل بزنی
و به جای اينکه لبريز از کينه و نفرت شوی،
حس کنی که هنوزم دوسش داری،
چه قد سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزنی امّا وقتی ديديش
هيچ چيزی جز سلام نتونی بگی...
چه قدر سخته وقتی پشتت بهشه
دونه های اشک گونه هاتو خيس کنه،
امّا مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری !!!

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/04/21 و ساعت
آخه چرا ..........؟ 

 

تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم

تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو .....،

يک عمر فرصت براي گريستن دارم

اما براي تماشاي تو .....،

همين يک لحظه باقي است

و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم.

 

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/04/04 و ساعت
دوستت دارم 

گاهي سخته گفتن آنچه درون ماست

گاهي سخته قبول آنكه عاشقي

تو را دوست دارم نمي دانم چرا؟
شايد اين طبيعت ساده و بي آلايش من حد و مرزي براي دوست داشتن نمي شناسد

دلم گرفته آري دلم گرفت وقتي فهميدم هيچ علاقه اي

به من نداري، پژمردم، پوسيدم مثل گل رز سرخ

از بين رفتم و تو از من پرسيدي مگر گل سرخ هم ازبين مي رود

آري زيباي من گل سرخ خم از بين رفتنيست

وقتي قلب انسان با آن همه عواطف و وابستگي از بين مي رود

مرا مجنون خود كردي و تو مغرور شدي

اي كاش هيچ وقت به تو از راز خيره برانگيزي

چشمانت نگفته بودم چون همين عامل از دست دادن تو شد

آري من غريبه ي ديروزم

آشناي امروز

و فراموش شده ي فردا

آي آرام بخش لحظه هاي ديوانگي من

من مست نگاه هاي توام

مي خواهم با تمام اخلاص

فرياد بزنم كه ..............

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/04/02 و ساعت
مانده ام تنهای تنها با غم تو 
 

 

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/03/12 و ساعت
افسوس 

 

ناباورانه قدم هاشو نظاره مي کردم که آروم آروم ازم دور و دورتر مي شد ..

دلم مي ‏خواست فرياد بزنم:‌ نرو .....

دلش مي خواست فرياد بزنم :‌ بمون ‏‏... ..

ولي بغض راه گلومو بسته بود و مجال نمي داد ،

با چشمام فرياد کشيدم :‌بمون ...

اما ‏افسوس که هيچ وقت به پشت سرش نگاه نکرد تا فرياد چشمامو بشنوه

 

 

|+|
نوشته شده توسط تنهایه بی کَس در 85/03/12 و ساعت


اين گونه زندگي کن : شاد اما دلسوز، ساده اما زيبا، مصمم اما بي خيال، مهربان اما جدي، سبز اما بي ريا، عاشق اما عاقل